X
تبلیغات
طنز اجتماعی

طنز اجتماعی
قالب وبلاگ

هرچند زمستان باقیست ولی از خواب بیدار شدیم،خوابهایی دیدیم که هر تعبیرکننده ای از تعبیر آن ناتوان و هر مفسری از تفسیر آن شب زنده دار.

خوابهایم را به شما بازگو میکنم بلکه شما تعبیرش بدانید و بلاد کبیر را از درد و رنجی که در آینده بر سرمان می آید و یا آمده است رهائی دهید.

 

خود را وسط جمعیتی یافتم همگان دستبند بنفش بر دستان خود بسته بودند.بسیار شلوغ بود.عده ای بوی عطر میدادند و عده ای دیگر بوی ماهی.

جمعیت مدام شعار میدادند جهانبخش،جهانبخش 600 میلیونمو پس بده.تعدادی دیگر در پارچه هایی بزرگ نوشته بودند حق من سرطان خون نبود.

جمعیت روبه افزایش بود و فضا مشنج میگردید،سران جنبش در گوشه ای در حال صحبت و تصمیم گیری بودند.

ناگهان فردی را مشاهده نمودم که بسیار آشنا بنظر می آمد با کت و شلوار و لب تابی که همراه داشت شخص مهم و البته عجیبی بنظر میرسید.صورتی کشیده و موهایی فر در برابر جمعیت قرار گرفت.

تجمع کنندگان مدام او را هو میکردند و اجازه صحبت به او نمیدادند.

-من از طرف استاندار موظف شدم که به مشکلات شما رسیدگی کنم اما متاسفانه...

جمعیت حاضر:توپ،تانک،فشفشه،نیروگاه منفجر میشه

-متاسفانه پس از آنکه در سایت جیم(توضیح:تنها سایت رسمی جنبش بنفش)خواندم که رهبران شما خود را متفکر و نماینده مردم معرفی کردم با تحقیقی که در سایتهای نه تنها ایران بلکه تمامی جهان انجام دادم دریافتم که این اشخاص تنها نماینده شرکت تولیدیkegبرزیل(کمربند ایمنی گاری)هستند.

آن شخص بنظر آشنا کسی نبود جز عادل فردوسی پور

یکباره سکوت جمعیت را فرا گرفت و اندکی بعد،فریاد دروغگو،دروغگو نمایندگی مردمت کو سر دادند و بر علیه رهبران خود شعار دادند.

نیروهای امنیتی در میدان سرازیر میشدند، شعار میدادند.

اتوبوسی را نزدیکی خود دیدم و با ترس و دلهره و بدون درنگ سواراتوبوس شدم...

خیابانی بسیار عجیب پیاده ام کرد،آسفالت خیابانها را انگار واکس زده بودند و پیاده رو ها را جارو برقی کشیده بودند.

زمین فوتبالی را در سمت چپم مشاهده کردم،آهسته و با ترس و لرز به سمت زمین گام برداشتم.

خیابانهای پر از چال و چوله بوشهر با خیابانهای آنجا بسیار تفاوت داشت.

بازیکنان با نظم و ترتیب در حال تمرین کردن بودند و مربیشان در گوشه ای از زمین با لهجه ای عجیب در حال مصاحبه کردن بودند.

پرسش و پاسخ ادامه داشت و گیچ و مبهوت مانده بودم که اینها با این چشمهای بادامی کیستند.

ناگهان یک خبرنگار به صورت فارسی از مربی سوال کرد.

-ببخشید واسه من سوال پیش اومده انگیزتون چیه هنوز با یه تیم قرارداد دارید با تیم دیگه قرارداد میبندید؟

مربی:آقا شما از وضعیت مالی مربیا چی میدونید مگه چقدر میتونیم وام بگیریم مجبوریم وقتی مطمئنیم تیممون میباخه و بعدش پرتمون میکنن بیرون قبلش یه قرار داد ببندیم.

خبرنگار:یه سوال دیگه هم داشتم دل بازیکنای شما چه حیونیه؟

مربی:هنوز فکر نکردم،اما دل بچه های تیم سابقم دل شیر گذاشتم که نتیجه عکس داد فکر کنم در حد دل الاغ بزارم.

من که از این صحبتها سر در نیاوردم ناگهان صدای ترمز ماشینی همه را متوجه ماشین کرد.

چندین پلیس با اصلحه به سرعت به سمت جمعیت میامدند و خبرنگار ایرانی هم با همان سرعت به سمت من .

خبرنگار:سه چهار تا خشاب اصلحه خواستم ببرم اتیوپی فکر کنم این پلیسا فهمیدن،این بلیط هواپیما رو بگیر برو یه جاییه به نام هلیله قراره اتفاق مهمی بیفته خوب خبررسانی کنیا...

بلیط هواپیما را به من داد و به قول خودش به جرم سه چهارتا خشاب او را با لگد به سمت ماشین بردند.

حالا من بودم و بلیط هواپیما به مقصد هلیله و وظیفه خبررسانی..

 

ادامه دارد...

[ ] [ 20:37 ] [ هلیله ] [ ]
 

حافظ:سعدیا خسته ام شد از بس در این قبرستان  ماندم و  انتظار قیامت کشیدم.قصد دارم به دیارم روم و جویای حال بیشهریان شوم تا ببینم چقدر از من  و زبان پارسی یاد می کنند.

 

سعدی: قبرستان جابر کجا و منزل بیشهرنشینان کجا!!!فرشته نگهبان خواهد آمد و تو را سرزنش خواهد کرد.به خوابیدن در آرامگاهت اکتفا کن.

 

حافظ:تا کپرهایشان راهی نیست،من خدمت های زیادی به این مردم کردم.اگر فرشته نگهبان آمد به او بگو حافظ به میان مردم رفته است تا حاصل زحماتش که در امیختن قران با زبان شیرین پارسی بود را مشاهده نماید.خدانگهدار

 

سعدی:خدانگهدارت باشد.سلاممان را به هم ولایتی هایت برسان.

 

حافظ لباسی سپید بر تن داشت ولی هنوز لکه های سیاهی بر روی جامه اش  از بین  نرفته بود،هنوز فراموش نکرده بود که  آبگیری در کنار آرامگاهش وجود دارد اما دید آبگیر در فصل زمستان ذره ای آب ندارد.

 

جاده را در پیش گرفت و به سمت جنوب بیشهر حرکت کرد اما هیچ کپری یافت نکرد.

 

 فقط ساختمان های سنگی و  بزرگ را در بیشهر مشاهده کرد و ادامه راه را در پیش گرفت.

 

بوی نسبتا آشنایی به مشامش  برخورد کرد.

 

دریافت که این بو شبیه به بوی گرده های تنور بیشهر قدیم است.

 

کودکی در حالی که کیف مدرسه ای بر دوش داشت را مشاهده کرد و به سمتش رفت.

حافظ:فرزندم سلام،این بوی معطر از کجا می آید؟

کودک:بوا سلام.ای بو کو ازنونوا میاد.کمی پایینتر

حافظ:راستی فرزندم حافظ را میشناسی؟این تصویر کیست که بر پشت کیف تو زده اند؟

کودک:مو فقط مموری میشناسم،عکس پشت کیف هم عکس جومونگن

حافظ:مموری کیست یا چیست؟منظورت از جومونگ رستم است؟اندام رعنا و زیبای رستم اینگونه نبود...

کودک:زیاد حرف میزنیا.الان فیلم افسانه جومونگه.بای

حافظ:ما مموری و جومونگ کمتر می شناسیم//یا جام بده یا قصه ی کوتاه

 

حافظ به سمت نانوا گام برداشت.شخصی را مشاهده کرد با عصبانیت کیف پولیش را می تکاند و فقط یک سکه پول از آن افتاد.

حافظ:مرد جوان از چه اینهمه خشمگینی؟آرام باش.

 مرد:این هم شد سوال؟کوری؟پول ندارم تکه ای نان بخرم.یارانه ها پدرم را چزانده است.

حافظ:یاران تو کیستند؟یاران همه عاشقند و با وفا

مرد:از چه تیمارستانی فرار کرده ای ها؟بزنم پدر پدرسوختتو در بیارم پدرسوخته؟مسخره می کنی؟

حافظ:در بیشهر گر به شوق بوی نانی خواهی زنی قدم//یاران بیشهر گر سرزنشت کنند غم مخور.

حافظ:مرد جوان خدانگهدارت

 

حافظ از این همه رفتار خشن و عجیب مردهای بیشهر  تعجب کرده بود.

تمام مدت در کوچه های بیشهر قدم زده بود اما چیزی عایدش نشده بود.راه غرب بیشهر را در پیش گرفت

دختر جوانی را مشاهده نمود که بر روی کرسی که بر آن سقفی پوشیده بود نشسته بود.

 

حافظ:دخترم،این مکانی که شما نشسته اید نامش چیست؟برای چه نشسته اید؟

دختر:منتظر باسم.اینجا هم ایسگاشه

حافظ؟باس؟باس چیست؟

دختر:یعنی نمی دونی باس چیه؟از پشت کوه اومدی؟

حافظ:نه نمی دانم،از قبرستان آمده ام.شما حافظ را میشناسید؟

 

در این زمان بود دستانی دوش حافظ را فشرد.حافظ خرسند بود که افرادی قصد ابراز محبت به این پیرمرد را دارند.

 

مردجوان:پیرمرد خرفت روز روشن و مردم آزاری؟

حافظ:جوان اینگونه با عصبانیت صحبت نکن.از یک جوان ایرانی و بیشهری اینگونه سخن گفتن بعید است.من فقط سوالاتی از خواهرم داشتم.

مرد جوان:بله مطمئن باش باور کردم.حالا تو کیستی؟

حافظ که دید مرد با غرور و تکبر بااو برخورد می کند سرش را بالا گرفت و گفت:

حافظ:من زاده ایران زمینم،زبانم را جز خدمت به زبان شیرین پارسی حرکت نداده ام و فقط شعر و ترانه می گویم...

مرد جوان:به به،پس بساط بزن وبرقص براه میاندازی؟ها؟

حافظ: فرزندم حافظ قرآن را چه به رقصیدن؟ راستی برای چه دکمه هایت را تا آخر بسته  ای؟بازش کن.اینگونه خفه خواهی شد.

 

دو مرد جوان به محض شنیدن این جمله حافظ را به قدری کتک زدند که حافظ بیهوش بر زمین افتاد و بی جان این شعر را زمزمه می کرد.

حافظ: یارب مباد آن‌ گدا که معتبر شود// گر معتبر شود زخدا بی‌خبر شود.

 

 یکی از اهالی بیشهر که پیرمرد را غلط در خاک و خون می دید او را بر دوش نهاد و به خانه برد.

حافظ:از اینکه مرا نجات دادی متشکرم.

مرد.تشکر لازم نیست.وظیفست پدر جان.

حافظ:لهجه ات به لهجه مردم این سرزمین نمیخورد؟کیسیتی؟راستی حافظ را میشناسی؟

مرد:من از سرزمینهای اطراف به بیشهر آمده ام.مگر می توان شاعر بزرگی چون حافظ را نشناخت؟من در دانشگاه،استاد زبان و ادبیات فارسی هستم.او سلطان شعرپارسی است.

 

حافظ از سخنان جوان بسیار خرسند شد و لی خوشحالی او زیاد طولی نکشید.

مرد  جوان در حالی که لباس عربی(دشداشه) بر تن می کرد،

گفت:پدر جان اینجا را خانه خود بدان.تا مغازه می روم و برمیگردم.

 

حافظ در حالی که اشک بر چشمانش جمع شده بود به محض بیرون رفتن مرد عرب زبان پشت سر او با پشیمانی روانه قبرستان شد و لی در راه قبرستان مدرسه شهید چمران را مشاهده کرد.و قصد کرد  به مدرسه هم نگاهی بایندازد

حافظ:مطمئنم در مکتب زادگاهم  از زبان پارسی و من  به خوبی سخن می گویند...

 

اما راهرو ورودی کلاس درون قاب عکسی بزرگ،نوشته بود:

 

حافظ که سرشار از امید و آرزو قصد سفر به بیشهر کرده بود،دیوانه  وار این شعر را زمزمه می کرد :

جای آن است که خون موج زند در دل لعل// زین تغابن که خزف می‌شکند بازارش

 

حافظ با دلی سراسر اندوه و غم  ورودی قبرستان رسید که ناگهان فرشته نگهبان با بغضی که در دل داشت او را گفت:

 

زین سرزنش که کرد تو را دوست حافظا// بیش از گلیم خویش مگر پا کشیده‌ای؟»

[ ] [ 23:54 ] [ هلیله ] [ ]
 

نقطه های قرمزی که به سمت جنگنده های متجاوز می رفت تاریکی آسمان را بر هم زده بود.

صدای آژیر همه را از خانه بیرون کشانده بود و در میدان فرهنگ جمع شده بودند.

 

-گفتم بیا از هلیله جابجا بشیم گفتین نه حالا ببین چی سرمون میارن...

-اگه از آسمون منتیل هم بباره از هلیله جابجا نمیشم....

 

 

-به جون باپیر باپیر باپیرم کله عبدالمالک ریگی رو توی اون جت سمت راستی می بینم

-پدر جان،عبدالمالک مرده.

-جوون چی میگی واسه خودت؟با پژمرده شدن یه تیریشوک،تیریشوک  دیگه شکفته میشه!!

-جان؟

 

این ها صحبتهای کسانی بود که در از ترس حمله به خانه هایشان در میدان جمع شده بودند.

 

جنگده ها مدام نیروگاه را دور میزدند و پدافند ها به سمت آنها شلیک می کردند!!

در این بین یک مرد بود که یک دفتر بزرگ در دست داشت ، بین مردم دنبال افراد خاصی می گشت؟

 

 -مرد:حاج باقر شما  200000 ....

حاج باقر:اون هواپیما رو میبینی؟

مرد:حاج باقر باهاتون چند دقیقه ای کار داشتم؟

حاج باقر:میبینی آمریکاییها چی ساختن؟الله اکبر؟چه سرعتی داره!!

مرد:حاج باقر 200000تومن مغازه ما بدهکارین.پول بده؟

حاج باقر:ما چند دقیقه دیگه شهیدیم برو از بنیاد ایثارگران پول بگیر...

 

کمبود سینما در هلیله خود را با این حمله نشان داد.

تعدادی بر روی ایستگاه نشسته بودند و در حال تخمه شکاندن فیلم هلیله در استانه سقوط را نگاه می کردند...

 

تعدادی دانش آموز با آنکه ترسیده بودند و می دانستند لحظه ای دیگر هلیله به کره مریخ پرتاب می شوند و فردا صدای زنگ مدرسه ای به گوش نمی خورد باز هم شعار می دادند:

 

حسین،باراک،اوباما    مدرسمون بکن خرابا

 

دیگربه سمت جنگنده ها شلیک نمی شد ولی جنگنده ها در اطراف نیروگاه چرخ می زدند.همه تعجب کرده بودند که چرا پدافندها شلیک نمی کنند.

 

دی خدر تنی ساز:  رافت اسلامی رو می بینین؟

سارا شورد که هیچ،اگه خلبانان تو هواپیما هم بدستمون بیفتن آزادشون می کنیم!!!

 

یک مرتبه مردم مشاهده کردند که افرادی با لباس آبی خود را با دیوار مدرسه می کشند و یواشکی در حال فرار کردن هستند!

 

 

-سلام،حالتون خوبه؟ما رو که میشناسید؟ها؟نمیشناسید؟

ما سربازان دلیری هستیم که توی پدافند خدمت می کنیم!!

حالا شما حالتون خوبه؟گفتیم پدافند رو بیخیال بشیم بیایم از شما محافظت کنیم...

حاج باقر:بله،خودمون می دونیم. 200000 هزار تومن قرض نداری بهم بدی؟

 

 

ناگهان روشنی عجیبی با سرعت تمام به سمت جمعیت آمد....

 

برگ های دفتر حساب صاحب مغازه همه جا را پوشانده بود.

دیوار مدرسه با خون دانش آموزان رنگ آمیزی شده بود.

دی خدر در حالی که بر زمین افتاده بود و با لحنی ارام و بی جان:

از این به بعد به مو بگین دی خدر بدبخت بیچاره...

 --------------------------------------

کنفرانس مطبوعاتی وزیر دفاع هلیله:همانطور که شاهید بودید در یک رزمایش میزان شجاعت سربازان آزمایش شد که این میزان نسبت به سال گذشته 100 برابر رشد داشته و به 2%رسیده است.

سربازان دلیر ما به جای پناه بردن به مقر فرماندهی دشمن به ساکنین محله هلیله پناه بردند.

باعث افتخار است.

فکر کنم تلفاتی هم نداشتیم.

 

[ ] [ 9:34 ] [ هلیله ] [ ]
عنوان خبر سایت خبری فیکفیکو درتاریخ3/8/1449 :

 

در اقدامی تعجب برانگیز ریاست آموزش و پرورش هلیله داستان قرارداد ترکمنچای را از کتاب تاریخ پنجم دبستان حذف و به جای آن داستان قرار داد عاجزالملوک را جایگزین کرد.

وی دلیل اقدامش را ثابت کردن نظریه ایوان پاسکوچ مبنی بر اینکه تاریخ همواره تکرار می شود را بیان نمود.

 

با آنکه پاهایش  یکی از آن یکی کوتاهتر بود را روی یکدگر گذاشته بود،دو دستانش را پشت سر گره داده بود و به درخت گل ابریشم تکیه کرده بود.

 

مثل همیشه غلامانش با  یک دست بینی خود را گرفته بودند و با دست دیگر پشه ها را از صورت سراسر چرک سرورشان دور می کردند.

 

فتح علی شاه که پدرش او را از خانه بیرون انداخته بود به همراه غلامانش  روزگارش را در زیر سایه گل ابریشم چسپیده به مدرسه می گزراند و خود را به داشتن تکه ای زمین و خرید آن توسط نیروگاه امیدوار کرده بود.

 

زمستان رسید و فصل کاشت گندم.

اما دریغا از یک قطره آب.

 

انگار خدا هم از فتح علی شاه بی همه چیز خسته شده بود.

 

زمینهای کنار زمین فتح علی شاه سیراب بودند و زمین فتح علی شاه تشنه ی تشنه.

او هم مثل همیشه چون زمینهایش ذره ای باران ندیده بود به استانداری بوشهر  رفت و از کدخدای محل شکایت کرد و دلیل نباریدن باران را تبانی کدخدا با ابرهای باران زا دانست.

 

روزگارش به سختی سپری می شد 10 غلامانش همچون مگسان دورش گرفته بودند و تکه ای نان قانعشان می کرد.

 

روزی ار روز ها که فتح علی بیچاره چشمانش را همچون تلسکوپ حرکت ابرها را دنبال می کرد عقربی بی رحم درون شلوار فتح علی شاه خزید.

 

عقرب همچون تانکهای مرکاوا در سراشیبیهای پاهای فتح علی شاه به پیشروی هایش ادامه می داد تا اینکه به زانوان پژمرده اش رسید.

هر چند عقرب رغبتی به سمی کردن زانو فتح علی شاه نداشت و از این همه پیشروی پشیمان شده بود،ولی حس کنکجاوی به او دست داد که آیا نیشهایش از بین این همه چرک به گوشتهای فتح علی شاه می رسد یا نه؟

 

دندان های عقرب که ازلحاظ طولی تفاوت اندکی با دکل مخابرات هلیله داشت تا انتها در پاهای فتح علی شاه فرو کرد...

 

فتح علی شاه که مدام غلامانش را ناسزا میگفت بعد از سمی شدن مهربان و البته مجنون و دیوانه شده بود

دیوانگی اش به حدی رسید که از یکی از نوکران سیاه روی  به نام اکس تقاضای ازدواج کرد.

غلام سیاه روی با مکر و حیله  ای که داشت از فتح علی شاه در خواست کرد که تمامی زمینهای پدرانش را به او ببخشد.

فتح علی شاه بدون درنگ تمامی زمینها را به نام غلامش کرد.

غلام فتح علی شاه که می دانست سم عقرب تا لحظاتی دیگر آثارش از بین میرود و فتح علی شاه او را می شناسد و دمار از روزگارش در می آورد

عقربهای بسیاری را بدست اورد،سم انها را کشید و از فتح علی شاه خواست که هر روز جرعه ای از این آب بخورد.

 

دلیل نام گذاری قرص اکس نام غلام فتح علی شاه  بوده است.....

-----------------------------------

زنگ کلاس به صدا درامد تمامی دانش آموزان از شنیدن همچین داستانی به خنده در آمده بودند تنها فرد اندوهگین علی نوه فتح علی شاه بود که از پنجره کلاس به درخت گل ابریشم سخت خیره شده بود...

[ ] [ 11:11 ] [ هلیله ] [ ]
الاغ صمد که که سالیان سال معده اش به خوردن خیار تهلوک عادت کرده بود حالا دیگه کلاسش بالا رفته بود و تمام هوش و هواسش به علف های میدون فرودگاه بود.

صمد در حالی که با حصیری  که به جرآت میتونم بگم 70 درصدش زغال قلیون اون رو سوزونده بود و البته با گونی پر از پول ازمادرش، دی خدر تنی سازبرای همیشه خداحافظی کرد به طرف الاغش میدوید.

اهالی محل صمد رو که صفت رابین هود داشت دیگه دوست نداشتند.

حتی جعفر کفترباز قصه قبلی ما،حاضر نشداز خاکش دل بکنه و کبوتراش آسمونی آبی تر از آسمون هلیله سراغ نداشتند.

اما صمد...

الاغ صمد انگار نه انگار همون الاغی بود که از بچه گربه های دو سه روزه می ترسید دیگه شده بود اسب سفید تک شاخ.

البته حق داشت چون گونی 400 میلیون تومنی رو با خودش حمل می کرد که بابت جابجایی از هلیله به اون داده بودند .

صمد نزدیک درشکت که رسید الاغش رو توی زمینی که منبع خیارتهلوک بود پارک  کرد و تا دید مردم تو زمیناشون گرفتار جیلمن و از طرفی صمد رو نگاه می کنن گونی پر از پول رو باز کرد و مشغول به شمردن پولها شد.

 

صمد بعد از خداحافظی سوار الاغ شد و فرمون الاغ رو به طرف سنگی هدایت کرد.

تو راه برج بودند که پلیس صمد روبه دلیل سرعت زیاد و تشخیص توسط دوربین سرعت سنج  نگه داشت و اون رو 100 هزار تومن جریمه کردند.

صمد که واسه افتادن یه سکه 5 تومنی تو آب دریا تا 48 ساعت شش هاشو از استفاده اکسیژن محروم می کرد اما حالا صد تومن جریمه واسش فرقی نداشت.

نزدیک سه راه باغع زهرا که رسیدند صمد توی اولین اقدامش گلخونه سه راه باغ زهرا رو خریداری کرد و زد پشت قباله الاغش.

 

الاغ صمد که ادم رویاد غرور صدام می اندخت با سرعت هر چه تمام از چراغ قرمز سه راه بازرگانی گذشت و صمد همون موقع یه چک پول صد تومنی به سمت پلیس پرت کرد.

 

الاغ صمد که خواست بدونه صمد چقدر خاطرش رو می خواد شروع به ریختن فضولات حیوانی و کثیف کردن خیابون کرد.

بیچاره کارگران شهرداری تو عمرشون حیوون به این لاغری و این همه توانایی کثیف کردن خیابون ندیده بودذند.

بدون اینکه کارگران شهرداری صداشون در بیاد صمد 50 هزار تومن پول بهشون انداخت.

 

صمد نزدیک میدون امام که رسید هیچ ساختمونی شیک تر از استانداری ندید.

صمد با پولهای هنگفتی که دولت واسه  خیانت به هلیله داده به او بودند براحتی استانداری رو از چنگ وزارت کشور درآورد.

صمد قصه ما انگار اون صمدی نبود که مثل سایر مردم هلیله بخاطر اینکه خاتمی   چون توی دوره اول ریاست جمهوری اش  با جابجایی هلیله مخالفت کرده بودند همه هلیله از جمله خودش به او رای داده بود.

 

صمد قصه ما فراموش کرده بود به قول خودمون دولتی همین خاک هلیلست که گونی 400 میلیون تومنی پشت الاغش سوار کرده.

 

صمد به محض ورود به محل زندگیش،استانداری سابق  20 مستخدم،15 آشپز و 19 کنیز اختیار کرد و

طبقه آخر خانه اش را بیت النساء قرار داد.

 

-   -   -    -    -    -    -    -    -    -    -    -    -    -    -

دی خدر در که حالی صمد روی حصیر پاره پاره خوابیده بود هر چقدر با جارو پنگی بر سر و کله صمد میزد از خواب بیدار نمی شد....

 

[ ] [ 9:14 ] [ هلیله ] [ ]

در پی سفرهای استانی رئیس جمهوری به بوشهر و پس از آن به هلیله ایجاد یک شبکه تلوزیونی محلی برای هلیله به تصویب رسید.

مرد و زن،پیر و جوان شبکه 1،2،3 و بی بی سی و....رو رها کرده بودند و منتظر شروع افتتاح شبکه تلوزیونی هلیله بودند.

مدیر شبکه جناب آقای عزت الله هلیله ای زاده بدلیل شب زنده داری

99در صد از اهالی محل ساعت پخش برنامه ها را از ساعت22 اعلام کرده بود.

راس ساعت 22 سرود ملی هلیله پخش شد.

 

بعد از اون برنامه ای به نام هلیله در نگاه تاریخ پخش شد که رخدادهای مهم هلیله در سالهای اخیر را در هر روز بررسی میکرد.

یکی از رخدادهایی که در 30 مهر اتفاق افتاده بود شکستن کشتی مملو از بار روبه روی ساحل هلیله بود که اهالی محل با سرعت هرچه تمام فقط و فقط به کمک افراد غرق شده رفتند.

اتفاق نکبت بار بعدی فروش زمینهای حاصلخیز به سازمان انژی اتمی به قیمت هر متر ۱۰۰- ریال بود.

 

بخش بعدی اخبار22:30 بود.

درابتدای اخبار خبر افتتاح شبکه به اطلاع مردم رسانیده شد .

در اقدامی عجیب و غیر قابل انتظار پس از گفتن تنها یک خبر، مجری اخبارقاسم نجف زاده ،بینندگان را به دیدن پیام بازرگانی دعوت کرد.

پیامها بازرگانی به صورت زیر بود.

مرده هایتان را به صورت رایگان در قبرستان هلیله دفن کنید.

پس از پایان پیام بازرگانی باز اخبار از سر گرفته شد.

 

مجری اخبار:در یک مناقصه در سطح گسترده در هلیله شرکت افق چراغ پمپی توانست 15 چراغ پمپی مرغوب را از مردم محل به قیمت هر چراغ 44میلیون خریداری نماید.

 

طی خبر های شنیده جعفر احمدی مقدم فرمانده پلیس هلیله در تذکری به برپاکنندگان  مراسم چهاشنبه سوری اعلام نموده است که در صورت اغتشاش و برهم زدن نظم عمومی هر یک از افراد را به 40 سال زندان و 400ضربه شلاق مجازات خواهد کرد.

قسمت بعدی اخبار،اخبار ورزشی بود:

تیم ستاره جنوب با شکست 7بر صفر مقابل ماه جنوب دلیل شکست خود را ضعف مسعود مرادی بیان کرد.

 

دکتر مغز و اعصاب جناب آقای عباسی ، رئیس فدراسیون موتورسواری ،مسابقات جهانی موتورسواری را در هلیله قرار داد.

وی دلیل این اقدام را مناسب خواندن جاده هلیله بدلیل تپه ای بودن ان بیان نمود.

 

اخبار های محل یکی پس از دیگری پخش می شد که ناگهان با خط قرمز و درشت در پایین صفحه تلوزیون زیر نویس شد:

خبر فوری:جلسه نماینده مجلس آقای میگلی نژاد با مردم هلیله به صورت مستقیم از این شبکه پخش خواهدشد....

 

 

[ ] [ 12:59 ] [ هلیله ] [ ]

خیلی دست و پا شکسته حرف میزد سنگینی کوله پشتی صورتش را تا نزدیکی زمین رسانده بود،

ما که نفهمیدیم همش میکه   I am tourist یعنی چی.

 

دیدیم محمود دانشجوی ترم آخر کارشناسی زبان انگلیسی داره به طرفمون میاد.

محمود هر چی زور زد نفهمید چی میگه.دیکشنری که همیشه همراهش بود رو باز کرد و به سختی معنی توریست رو درآورد.

 

تازه فهمیده بودیم که گردشگر خارجیه و اسمش الکساندره.

ما که یه توریست  از نزدیک ندیده بودیم اونم از نوع چینیش که انگلیسی صحبت میکرد.

 

اسکندر از ما خواست  بدونه که کجا اومده و  علاقه داشت آثار باستانی و قدیمی هلیله رو نشونش بدیم.

هرچی فکر کردیم چیزی پیدا نکردیم.اما یادمون اومد که اسکندر جون از نوع چینیشه.

 

روبرمون یه سطل آشغالی بود که شب قبل توسط ارازل و اوباش به آتش کشیده بود به اسکندر گفتیم که این سطل آشغالی زمان حمله اعراب به آتش کشیده شده.اسکندر تعجب کرده بود که مردم هلیله از هزارسال تا حالا از سطل آشغال با همچین جنسی استفاده میکردن.

 

ازمون پرسید چرا تماما دیوار روش شعار نوشته ؟ما هم تو جواب گفتیم این شعارها شعارهای انقلابیه،گفتیم  انقلاب ایران از هلیله شروع شده،و با اسپانسری تاکسی تلفنی پارسا و ساندویچی علیرضا توانستیم انقلاب اسلامی رو تا قلب تهران بکشانیم.

 

آثار باستانی بعدی دیواری بنام دیوار هلیله بود که سرتاسر محله کشیده شده بود.به حدی از اون دیوار تعریف و تمجید کردیم که آبرویی واسه دیوار چین نگذاشتیم.

 

محمود بیچاره از بس حرفامون رو معنی کرده بود و توی صفحات دیکشنری گشته بود دیگه تمام صفحاتش حفظ شده بود.

به اسکندر گفتیم سنگهای بناهای تاریخی زامردو الان شده شالوده خونه های هلیله.اونم تا تونست از تماما خونه ها عکس و فیلم گرفت.

بخش بعدی،توضیح در مورد فرهنگ و سنت های بین جوانان محل بود.

توضیح در مورد سرود ملی هلیله که شامل یک صدای یکپارچه با بم زیاد که اسم محلی اون((هو))بود.

سرودی که هر انسان با هر نژاد و زبانی قادر به خواندن این سرود می باشد.تنها تفاوتی که با سرود های دیگر می کند نیاز به ایستادن نیست بلکه هنگام نشستن بر روی ایستگاه یا دویدن و فرار هم قابل اجراست.

 

اسکندر که از این همه قدمت و فرهنگ هلیله تعجب کرده بود نقشه ایران رو باز کرد و ازمون خواست که محله هلیله رو توی نقشه ایران نشونش بدیم.

 

اما دریغ از وجود نام هلیله!

 

اسکندر با این که چینی بود اما یه سوالی کرد که من ایرونی توش موندم:

 

   ?So what for the last Friday of Ramadan Qods Day is called 

اینم ترجمه محمود که امیدوارم ترجمش درست باشه: 

پس برای چه جمعه آخر رمضان روز قدس نامگذاری شده است؟

[ ] [ 13:18 ] [ هلیله ] [ ]

 

این داستان واقعی است!برای سن پایین تر از ۱۸ سال توصیه نمی شود،حتی شما دوست عزیز

پیرمردا و پیرزنایی که عینک زده ببودن میگفتن پرچم ترکیه روی دکلش نصبه اما جوونا میگفتن پرچم ونزولاست.

گرد و غبار عجیبی توی هلیله بلند شده بود،فرغونها با سرعت هرچه تمام روی اسکله به صف میشدند.

جعفرکفترباز بدون اینکه خبر کسی بده که کشتی کمکهای بشردوستانه حاوی مصالح ساختمانی نزدیک هلیله رسیده ، طبق معمول با کله ای پر از پر و بال کبوتراش واسه یه مشت گچ ،واسه کله کبوتریش  اول صف ایستاده بود.

 

حاج باقر بیچاره که حموم خونش دیگه نیازی به دوش آب نداشت و موقع بارون میرفت توی حموم و به طور مستقیم زیر بارون دوش میگرفت ،با اهل و عیالش جمعا 8تا گاری اوره بودن.

 

تقریبا همه آمده بودند به جز دی خدر تنی ساز...

ماشالله به دی خدر!با اینکه چادرش با زمین کشیده می شد، فرغونش رو چهارنعل کرده بود و خودش رو به اسکله میرسوند.

کشتی ترکیه ای نزدیک منجنیقا رسید.

جعفر توی فکرکبوتراش و حاج باقرتو فکر حموم خونش و دی خدر تو فکر تنور نیمه کارو بقیه جووا به فکر تموم کردن خونه هاشون بودن.

 

شور و اشتیاقی بین مردم حکمفرما بود.

 

جوونا واسه حمایت از رئیش جمهور ترکیه عبدلا دوست داریم عبدلا دوست داریم سر می دارند.

پیرمردا شعار میدادن توپ تانک فشفشفه،پیرزنا هم توی جواب میگفتن تحریم باید ول بشه.

 

ناگهان صدای هلیکوپتری شنیده شد،

جعفر از خوشحالی فریاد زد: دارن از دریا و آسمون واسمون مصالح میارن.

 

اما هلیکوپتر به طرف اسکله نمی اومد ومستقیم به طرف کشتی پرواز می کرد.

توی فاصله 30 متری بالای سر کشتی توقف کرد و تعدادی سرباز رو توی کشتی پیاده کرد.

 

حاج باقر که این اتفاقها رو به دقت دنبال می کرد

گفت:دیگه چی میخواید واسمون بنا هم آوردند.

 

همه منتظر به حقیقت پیوستن آرزویهای  افسانه ای جعفر کفتر باز و حاج باقر بودند.

چند دقیق بعد کشتی منجنیقها را دور زد و به طرف اسکله نیروگاه حرکت کرد.

 

دیگر همه فهمیده بودند که هلیکوپتر نه امداد اسمانی برای مردم محاصره شده هلیله است و نه بنا.

 

دیگر نه شعار  بر لبان مردم بود و نه لبخند.

فقط اندک مردمی شعار می دادند:

از آسمون پسته میاد  نیروگاه جاگشته میاد

 

جعفر بدبخت فهمید که امشب کبوتراش مثل حاج باقر باید آب تنی کنند و دی خدر که تنها راه سیر کردن شکمش همین ساختن تنور و فروشش واسه مردم بود دیگر کلا نا امید شده بود.

 

نگاهها همه به سمت دی خدر بود.

از بس فرغونشو با سرعت رانده بود چادر مشکیش یه تکه سفید شده بود.

به آرومی دسته فرغونشو به زمین زد و توی فرغون نشست.

 

انگار هیچکس دوست نداشت اسکله را ترک کند.همگی از دیدن دی خدر سخت ناراحت بودتد

ولی یکمرتبه شعاری درون مردم بلند شد:

ما اهل سرتل نیستیم   دی خدر بی شل بماند.

پیرزنی از وسط جمعیت آمد و دی خدر را بلند کرد و همگی با فرغونهایشان به سمت برم آقای جابر حرکت کردند.

امابه محض اینکه رسیدند دیدند....

 

در وسط برم تابلویی نصب شده بود که نوشته بود این زمین به فروش رسیده است.

 

[ ] [ 1:18 ] [ هلیله ] [ ]

سروده های سهراپ  به معشوقه اش در زمانی که در هلیله به سر می برد.

 

با تو ام ای عشق من

 

قد و بالایت را همچون بلندای نخلهای غاپ دزدیده ای میبینم

که پیلیسوک ها در آن لانه کرده اند.

 

یادت ذهن مرا به ناکجا آباد می برد

ناکجا آبادی همچون جاده هلیله که هرگز مقصد آن مشخص نیست

و

عطر خوشبوی بجامانده ازتنت

مرا به یاد جاماندن کوله باری از دمپایی های شب چهارشنبه سوری می اندازد

 

قلبم را بخاطر توتا اخر عمر مانند مخابرات به روی همه بسته کرده ام

پس تو هم اینگونه باش و چشمانت را به انتظار امدن  ADSL خیره کن

 

عشق من، هرگز مرا تهدید به ترک نکن

زیرا سالهاست تا کلمه ترک کردن به گوشم میخورد انگار گوسفندی در گوشهایم جک خوانده است.

 

پس تو ای مهربانم،همچون کارمندان روسیه در نیروگاه،تا آخر عمر در کنار من بمان

و

مرا هر سال به امید رسیدن به تو یاری کن و در آخر همچون خیار تهلوکی منفجر کن.

[ ] [ 15:3 ] [ هلیله ] [ ]

روی کارت اینترنت رو که دیدم نوشته بود خلیج فارس آنلاین  ولی روبه روی اون کلمه بزرگ به انگلیسی نوشته بود5hours.!!!

بیخیال این حرفا متوجه شدم 5 ساعت وقت واسه دیدن پستها و البته نظرهای جنجالی وبلاگهای هلیله کافیه.طبق عادت اول کار رفتم سراغ وبلاگ اینجا هلیله است.

 

توی تبلیغات وبلاگش همچنان نوشته بود برای کمک به امزاده جابر با آقای بیمکی تماس بگیرید.

تحقیقی که کردم فهمیدم نوع پتاسیم خاک های  زمین هلیله هر پروزه ای توی اون انجام بشه حداقل 30 سالی اون پروژه رو ناتمام میزاره البته امیدواریم متصدی محترم امازاده جابر از مهندسین روسی استفاده نکنه و از مهندسین کشور دوست،همسایه،مسلمان عمان استفاده کند.

 

وبلاگ بعدی وبلاگ خبری فیکفیکو بود.سری به بخش نظراتش زدم آدم رو یاد حوادث بعد از انتخابات می انداخت.

برخی افراد قدرتمند لقب گرفته بودند و برخی هم منافق و مدیر بدبخت و بیچاره اون هم متقلب.

فهمیدم یک ثانیه دیگه تو این وبلاگ بمونم یا از رو پشت بوم شروع به تیر اندازی می کنن یا خدایی نکرده میبرنم کهریزک.

البته خدا نصیب هیچ کس نکنه.

 

سایت بعدی رو که باز کردم سایت انجمن ادبی بیشهربود.اندرون مطالب و نظرات گهربار وبلاگش همگی ادب و شعر و وحدت موج می زد به گونه ای چندین موج خروشانی به شدت به اشخاص نورانی که در صف اول نماز عید فطر بودند برخور کرد.

شرمنده اینجور صحبت کردم بدجور تحث تاثیر مطالب اون وبلاگ قرار گرفتم . بنظرم اتحادی که مدیرش از اون حرف می زد چشم انداز 60ساله نیاز داشت و با هدف ایجاد وحدت و همدلی در بین 24مسجد و 32اقوام رو دنبال می کرد و قراره ان شاالله  سال 1449 وحدت در سرتاسر چهتل کنونی و هلیله اینده میسر بشود.

 

وبلاگ بعدی وبلاگ جان عشاق بود.هر چی صبر کردم  وبلاگش کاملا باز نشد ولی حس کردم به سرعت بوی بدی داره سرتاسر خونه رو میگیره  بوی مثل بوی چاههای فاضلاب وسط کوچه های هلیله.ما که نفهمیدیم قضیه چی بود ولی فکر کنم مطالبی در مورد بهداشت گلاب به روتون دستشویی و زدن مسواک قبل از خواب نوشته بود.ما که نفهمیدیم این بو از کجا اومد.به هر حال اگه فهمیدید تو وبلاگش چی نوشته که باعث این اتفاق ناگوار شده به منم خبر بدید.

 

تا خواستم وبلاگ بعدی که 2500سال امپراطوری بود باز کنم ،صدای زنگ آیفون که با صدای قطع شدن اینترنت همراه بود به صدا در اومد.

دیدم زیر در حیاط یه قبض افتاده.

نگاش کردم دیدم نوشته ...

 

به دلیل استفاده از 3ساعت اینترنت و حذف شدن یارانه ها از سه ساعت پیش  مبلغ پرداختی شما250000ریال می باشد و تا پرداخت نکردن قبض تلفن شما قطع می باشد.

 

خدا را شکر که فقط 2500 سال امپراطوری داشتیم.

[ ] [ 0:26 ] [ هلیله ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ
آرشيو مطالب
امکانات وب